خرید بک لینک
واقعن شب بخیرشارژم تموم شده. فکری. جسمی. عصبی. همه جوره. فکر کنم هر چی بود امشب کشیدم ریختم اینجا ک خوب شم.. نشدم. هنوز تو سرم صدای بوق ممتد میاد. از صدای دیوارا هم بیشتره. از صدای همه بلندتره. خالی ام. خالی بودن بدتره. کاش ادم یچیزی داشته باشه ک بخاد فریادش بزنه ولی خالی نباشه. مغزم خواب رفته. باید بخوابم جون بگیرم که بتونم برم دنبال مکافات زندگی. هیچوقت اینقدر یکجا و همزمان کسشر نگفته بودم. تو بدنم دو تا بروفن یه الپرازولام و دو تا استامینوفنه. هیچکدوم از حرفای امشبم در حالت هشیاری زده نشده. همین الان بگم فردا پا شدم عذاب وجدان نگیرم که اینا چی بود نوشتی.+  جمعه ۱۳ بهمن ۱۳۹۶     

برچسب: نویسنده: میلاد عابدی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 11:39

انگار تو رگای قلبم سرب داغ جاریهاگه اشتباه نکنم و حافظه ضعیفم یاری برسونه بدترین روز زندگیم تو شیش ماه گذشته دوازده آذر بود. یادمه اون روز انقدر تو سرما راه رفتم و دود خوردم که تا ده روز بعد کاملن مسدود شد همه جام. ربطش ب الان اینه که چند روزه همون حس دوازده آذر تا مغز استخونم فرو میره. اما دیگه نای دلداری دادن خودمم ندارم. میدونم این از اون دردایی که محلش ندی خوب میشن نیست. این زخمیه ک چرک میکنه و عفونتش همه زندگی رو برمیداره یه روز. ولی در حال حاضر انقدر همه چی یهو سخت و بهم ریخته شده که حتا یه ساعتم نمیتونم بشینم برا خودم دل بسوزونم. کاش میشد اون بخشی از وجودم که احتیاج به مراقبت و محبت دیدن داره میذاشتم تو فریزر و بعدن میومدم سراغش. شایدم اصلن یادم میرفت. +  شنبه ۱۴ بهمن ۱۳۹۶      | 

برچسب: نویسنده: میلاد عابدی تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 11:39

صفحه بندی